سورن
کییرکگارد به دفاع پر شور از ایمان گرایی شهرت دارد. تفکر او را باید مواجهه ای
با الهیات طبیعی حاکم بر کلیسا و همچنین سنت عقلانی تفکر فلسفی در غرب برشمرد.
نوشته ی حاضر درآمدی موجز است بر اندیشه های او در باب نسبت ایمان و آزادی.
تضاد
درون و برون را بنیان فلسفه ی سورن کییرکگارد دانسته اند.شوریدگی و غوغای درونی کییرکگارد،
او را به معارضه ای دائمی با هگل و در نهایت سنّت عقلانی فلسفه در غرب
واداشته بود و کشاکش پایان ناپذیر او با خود و خدای خود حاصل گسست وی از عادات
روزمره ی این سنّت بود. هنگامی که در دانشگاه، الهیات می خواند در مواجهه با نظام
هگلی دریافت که در هگل نمی تواند بهانه ای را بیابد که بتوان به خاطر آن زندگی
کرد. نظام هگلی هرگز متضمن معنایی برای زیستن نیست و در آن برای فرد در انفراد
کامل آن جایی وجود ندارد؛ و درست آن گونه که ویلیام جیمز نیز فلسفه ی هگل را می
دید در نظام هگلی ساحل وکنج خلوتی وجود نداشت. کییرکگارد با وجود تمام قابلیت های
شخصی خود در ایجاد ارتباط با دیگران، به خوبی دریافته بود که زندگی نه در کسب نظر
و تایید دیگران بلکه در جستجوی راهی برای شناخت خویشتن معنا می یابد و تنها با
معرفت به خویشتن می توان راهی را از درون به آرامش و معنا گشود.
شرکت
در کلاس درس شلینگ که محفلی ضدّ هگلی بود، موجب شد تا کییرکگارد اثر شگفت خود «یا
این یا آن» را به رشته ی تحریر در آورد و با نگارش این اثر به بانی و موسّس
اگزیستانسیالیسم یا فلسفه ی وجودی مبدل شود. او در این کتاب با طغیان در برابر
نظریه ی هگلی سنتز که در آن تضادها با هم سازگاری و وفاق می یابند، زندگی را تنها
نتیجه ی انتخاب هایی معرفی کرد که از میان گزینه های جمع ناشدنی صورت می پذیرد:
انتخاب یعنی یافتن معنا.
بر
همین مبنا نزد کییرکگارد، زندگی یعنی زیستن با اعتقادات و فدا کردن همه چیز در
پای عقیده؛ و از این منظر تنها کسانی دارای ارزش ذاتی انسانی هستند که در پرتو
اعتقادات خود زندگی و مرگ خویش را بر می گزینند. برای کییرکگارد یگانه راه حصول
معنا و رهایی از «نومیدی» آن است که همانی شویم که واقعا هستیم و جزء ابدی خود و
خدای خود را پیدا کنیم. او همواره فرد را برتر از نوع می دانست و بر آن بود که این
برتری در رابطه ی فرد با خدا نهفته است. بر این اساس حتی مسیحیت نیز نباید مساله
ای جز فرد داشته باشد و روحانی مسیحی در اصل کاری جز این ندارد که فرد را نسبت به
ثانیه های عمرش به مسئولیت فرا بخواند؛ و جالب است که با این معیار در نگاه کییرکگارد
حتی یک کشیش شریف وجود نداشت.
در
دیدگاه کییرکگارد، فرد کسی است که در عین تنهایی و اضطراب، اشتیاقی پویا را با
خود دارد و می خواهد با گذار از نسبیت های زمان، زندگی اش را در مسیر مطلق هدایت
کتد. در واقع حقیقت نیز از نظر کییرکگارد چیزی جز به کارگیری ایده های ذهنی برای
عمل در زندگی نیست و این یعنی جدالی بی نهایت با ایده های هگلی.
کییرکگارد
با تامل در ایده های هگلی عقلانیت، نظام، عینیت، روح مطلق، تاریخ، آزادی و مهمتر
از همه دیالکتیک، محدوده ی محدود عقل را دریافته بود و می خواست تا فلسفه ی هگل را
فلسفه ای معرفی کند که در آن، حقیقت عینی امری نیست که بتوان با آن و به خاطر آن
زیست. او در برابر این ایده از تعبیر «شور» استفاده می کرد؛ یعنی آنچه که در عمل
به کار زندگی می آید و بدان جهت می بخشد زیرا اساسا فلسفه تقلّایی است برای یافتن
چگونگی زیستن.
فلسفه
ی سیستماتیک هگل، فرد انسانی را در درون نظامی از آگاهی منحل می کند که فرد در آن
با تمامیت حالات و احساساتش جایی برای زیستن ندارد و به برگزیدن این که چگونه باید
زیست، توانا نیست. به عبارت دقیق تر در اندیشه ی هگل آگاهی فردی از خویشتن خویش،
در حضور آگاهی جهانی یا همان روح مطلق محلی از اعراب نخواهد داشت؛ و آگاهی جهانی
نیز فهمی عمیق و کامل از وضعیت ما به دست نمی دهد بلکه ما را بیش از پیش از خود
بیگانه و گریزان می سازد. تاریخ هگلی نیز انتخاب اکنون شخص را در گرو سیر تدریجی
پیشرفت تاریخ مستحیل می کند زیرا دیگر انسان نیست که تصمیم می گیرد و برمی گزیند.
بنابراین از دیدگاه کییرکگارد آزادی فردی در انتخاب آشکار می شود و نه در سازگاری
فرد با عقلانیت زمان؛ که سازگاری با تاریخ مطلق یعنی فرار از پذیرش مسئولیت انتخاب
و رفتار.
فردیت
و حقیقت
کییرکگارد
به درستی عصر خود و به عبارتی عصر مدرن را، عصر بحران معنا یافته بود و همواره آن
را تهی از شور واقعی برای حیات معرفی می کرد. بر طبق نظر او در جهان امروز که
جهانی عقلانی و مبتنی بر تفکر انتزاعی است و بر اساس آرمان های مدرنیته برای همگان
تنها یک نسخه تجویز می شود، بایسته است هر کس با اتکا به فردیت خود راه مناسبش را
پیدا کند و به عمل دست بزند، و چنین انتخابی نیز دیگر مبتنی بر عقلانیت نیست بلکه
برآمده از شور و هیجان مبتنی بر دلبستگی است تا آدمی ، هویت خویش را شورمندانه
هویدا سازد. از آنجا که تنها کار مردم کوچه و بازار حذف فرد و فردیت اوست و فرد به
واسطه ی بودن در جمع از تعهد و سرسپردگی اش به حیات واقعی و خاص خود وا می ماند؛
همگام شدن با اهل زمانه نه فقط بعث تقویت روحیه ای محافظه کارانه در فرد می شود که
او را صرفا به انطباق و سازگاری رفتار و عمل خود با جمع هدایت می کند. جمع هیچ گاه
در صورتی که ضمانتی در اجرای عمل نباشد و عملی را عقلانی نیابد، به انتخاب دست نمی
زند و برای جمع هرگز مساله ای تحت عنوان احساس و شور مطرح نیست و جمع تنها می
خواهد تا به آسایشی دست پیدا کند که به کم خطرترین و عقلانی ترین شکل ممکن وجود
دارد. اهل زمانه برای زیستن در پی اطمینان و امنیت هستند اما فرد یکه ی وجودی خطر
می کند تا باشد. در زندگی روزمره با مردم اگرچه امکان برخورداری از قبول عام وجود
دارد ولی این امر مستلزم دوری از خویشتن و در نهایت جدایی از فردیت یگانه ی خود
است.
یگانگی
فرد در تفکر کییرکگارد تا بدانجا اعتبار دارد که او باور داشت که بر سنگ مزارش
باید نوشت: «آن فرد»؛ و او همواره در پی زیستنی قهرمانانه بود که قهرمانانه زیستن
برای او یعنی از پس ِتنهایی برآمدن و خود شدن. کییرکگارد با این نوع از فردگرایی
تلاش می کرد تا معنا را به زندگی فرد وارد کند و معتقد بود که مساله ی معنا هرگز
راه حلّی جمعی نخواهد داشت. به باور او انسان محصول شرایط اجتماعی خود نیست و
بایستی این حصار را بشکند. حتی ارزش ها نیز صرفا ارزش هایی برای من و زندگی من
هستند و آرمان هگلی انحلال بشریت در کلیت و هیچ شدن، آرمانی است متقابل با آرمان
یگانگی فرد. پس دفاع کییرکگارد از ذهنیت فرد و گزینش هایش در این نکته از
سوبژکتیویته ی مدرن کانتی تمییز می یابد که کانت از سوبژکتیویته ای جمعی و همگانی
سخن می گفت که در آن سوژه در معنای فاعل شناسایی است و هرگز در مقام عامل و کنش گر
وارد میدان نمی شود. کییرکگارد با اولویت قرار دادن ذهنیت فرد در انتخاب و عمل در
پی گریزگاهی بود که فرد از احکام کلی و عینی سوبژکتیویته رها شود و به یافتن جهتی
برای زندگی و در نهایت معنا نائل گردد. او می گفت حقیقت نه در مقام حقیقتی عینی و
بیرون از من بلکه به عنوان حقیقتی از درون من و برای من ظهور می یابد؛ حقیقت ِامری
برای من دل سپردن من به آن است تا زندگی من وقف آن شود. پس چنین حقیقتی نمی تواند
عقلانی و عینی باشد و از محاسبات زندگی اجتماعی روزمره حاصل شود؛ چنین حقیقتی از
شورش درونی من سرچشمه می گیرد. حقیقت یعنی حضور آرمان های فرد در گستره ی ذهن و
ایجاد رابطه ی متقابل چنین ذهنی با عملکرد فرد؛ یعنی یقین فرد به خواسته ی خویش و
خطر کردن برای آن؛ همچنانکه مرگ نزد سقراط، عامل شور و شوق نامتناهی است و او را
مبدل به قهرمانی می سازد که برای رویت جاودانگی شوکران را با اشتیاق تمام سر می
کشد. به دلیل آن که یقین عقلی این قابلیت را ندارد که بتوان بدان دل سپرد، پس
حقیقت عریان و بی روح عینی نیز دردی را از من دوا نمی کند. در یقین عقلی، تردید
جایگاهی ندارد اما در انتخاب شورمندانه حضوری نامتناهی از تردید وجود خواهد داشت
که فرد یگانه از دل این تردیدها، خود و باورهایش را روانه ی دریایی کند که نمی
داند این دریا چه موج خون فشان دارد. وجود بشر وجودی است مبتنی بر ترس و لرزی که
حاصل تردید است و در نهایت با گذار از این اضطراب هاست که وجود بشری به خود بودن
منجر می گردد.
یا
این یا آن
عبارت
ساده و در عین حال پرسش برانگیز «یا این یا آن» چیزی نیست مگر نگاه خاص کییرکگارد
به مقوله ی آزادی. آزادی مسئولیتی است وحشت آور و هراسناک و با این همه هیجان
برانگیز. تنها در آزادی ممکن است همانی شویم که خواستار آنیم؛ تنها در آزادی است
که می توان انتخاب کرد و معنا را به زندگی آورد. همه ی این ها در حالی است که
اساسا تصمیم امری نیست که معیاری مبتنی بر عقلانیت عینی داشته باشد و شخص بی هیچ
دلیلی باید مسئول خویشتن خویش شود.
در
این مقام شخص با مفهوم اضطراب مواجه می شود که به واسطه ی امکان های فراوان
ِانتخاب در برابر او قد علم می کند. اضطراب در اینجا مقوله ای در برابر ترس است:
ترس مانع انتخاب و عمل است اما دلهره یا همان اضطراب محصول آگاهی فرد از انتخاب و
از تردیدهایی است که درون آن نهفته است؛ و انتخاب نه انتخابی آنی که همیشگی و
فراتر از تصمیم های کوچک روزمره است، و به عبارتی دیگر گزینشی در سطح کلان زندگی
یا گزینش شیوه ی هستی فرد است.
با
گزینشی که همراه و بر مبنای رضایت دیگران باشد، فرد صرفا نقابی به چهره ی خویش زده
است و اگر «نیم شبی» مجبور شود تا آن نقاب را از صورت خود کنار زند، در پس آن نقاب
«هیچ» خواهد بود و این نقاب همان صرف رابطه با دیگرانی است که به دلیل میل گریز از
دلهره، انتخاب هایشان را به حالت تعلیق در آورده اند و برای رهایی از «یا این یا
آن» تنها وقت را هدر می دهند. کییرکگارد به خوبی واقف بود که اساس انتخاب بهنگام
بودن آن است و شور و علاقه ای که در کار انتخاب وارد می شود، نباید دستخوش حالت
اضطرار و مضیقه ی ما قرار گیرد. به واقع در هنگامه ای که مرگ فرا رسیده است، تن
دادن به مرگ چندان مهم نیست ولی شگفت آن است که در هنگامه ای که لازم و واجب است
مرگ برگزیده شود چرا که در عمل ِانتخاب، کنش اصلی از جانب ماست و نه از غیر ما و
بیرون ما.
خود،
دیگری، خدا
نزد
کییرکگارد زندگی دارای سه مرحله ی اصلی است: زیستن برای خود، زیستن برای دیگری و
زیستن برای خدا. این سه شیوه ی زیستن ، سه عرصه ی زیباشناختی، اخلاقی و دینی را
پیش روی فرد می گشاید؛ کییرکگارد این سه عرصه را غیرقابل جمع می داند و به نظر او
اگر فرد در میانه ی این هر سه در نوسان و حرکت باشد عاقبت محتاج آن است که یکی را
برگزیند.
زیستن
برای خود، یا به شیوه ی دون ژوان برای ارضای خواسته های آنی شخص است و در نهایت
منجر به تکرار ملال آور لذات می شود و یا مانند زندگی یک هنرمند به پرورش تمام و
کمال توانایی های بالقوه فرد منجر می گردد. چنین فردی با زیستن برای خود فقط در پی
تمایلات شخصی خود روان است و تن به نوعی خودخواهی به ظاهر مشروع می دهد. در زیستن
برای دیگری، فرد باید از خود در جهت خوشی دیگری درگذرد یعنی بر مبنای نگاهی اخلاقی
به خیر و شر و همچنین امر مطلق اخلاقی، زندگی خود را دستخوش و تابع زندگی مشترک با
دیگران سازد. رایج ترین و ساده ترین نگاه به مقولات اخلاقی همان راهی است که کانت
رفته بود و عمل اخلاقی را عملی توصیف می کرد که فرد با از خود گذشتگی و ایثار چنان
عمل می کند که منتظر است تا دیگران بر طبق قانونی عام با وی تعامل داشته باشند؛ و
این شیوه ای است عقلانی و خردمندانه در رفتار. کانت در این راه استفاده ی از دیگری
را به عنوان غایت روا نمی دانست زیرا هر کس غایت و نهایتی در خود دارد. پس به وقت
اراده ی یک تصمیم ، باید مصالح دیگری را در نظر داشت تا به خودخواهی – خواه مشروع
و خواه نامشروع – نیانجامد. نمونه ی عام و دست اول این شیوه ی زیستن، ازدواج دو
فرد با یکدیگر و قرار دادن اراده ی شخصی در جهتی جمعی – ولو جمعی دو نفره – خواهد
بود.
تنها
در مرحله ی سوم است که شخص از خود و دیگری در می گذرد و فقط برای خدا زندگی می
کند. میان شارحان آثار کییرکگارد همواره این سئوال مطرح بوده که آیا این سه مرحله
ی زیستن، بر نظمی سلسله مراتبی استوار هستند یا صرفا در تضاد با
یکدیگر کنار می روند اما شاید بتوان گفت مرحله ی سوم که زیستن برای خداست،
دیالکتیکی غریب و طنزآلود است و دو مرحله ی زیباشناختی و اخلاقی را نیز شامل می
شود و در ظرف وسیع خود می گنجاند.
دین
و ایمان برای کییرکگارد اموری غیرعقلانی و برهان ناپذیر محسوب می شوند و مومن با
گذار از جمع ، تنها مواجهه و حضور در برابر خدا را بر می گزیند. با این معیار دین در
برابر اخلاق قرار می گیرد چرا که اخلاق امری عقلانی و برای همه است. در دین به
واسطه ی مشیت ناگزیر خدا محالی وجود ندارد و محال در ذات پارادکسیکال امر دینی محو
می گردد، متناهی و نامتناهی به هم می رسند و وجود ازلی و لایزال خدا در جسم فانی و
متناهی مسیح تجسد می یابد. مومن با عبور از عقلانیت و امور جهانشمول همگانی ، در
رابطه ای مطلق با امر مطلق درگیر می شود. البته این امر در مسیحیت بی سابقه نیست و
اندیشمند مسیحی قرون وسطی باور داشت که که او برای امکان پذیر شدن فهم، ایمان می
آورد پس بدین ترتیب در تفکر کییرکگارد جایی برای تناقض باقی نمی ماند و عقل نیز
نمی تواند طریق انفصال میان قلب و خدا را طی کند. با این تعابیر حتی می توان گفت
که دین و فهم دینی هرچه غیرعقلانی تر باشد ، عمق «ایمانی» آن بالاتر می رود.
بزرگ
ترین نوع گزینش دینی که حتی شاید در مقوله های غیر اخلاقی بگنجد، به قربان بردن
اسحاق (اسماعیل نزد مسلمین) است که ابراهیم باید آن را در پیش می گرفت. با این
مثال به خوبی می توان دریافت که آن گونه که کتاب مقدس نیز بیان می کند، برای حضور
نزد خدا باید از همه کس – حتی از نزدیک ترین آدم ها – گذشت. استلزام چنین عملی
ناشی از نیاز بالذات بشر به خداست. به واسطه ی عدم حضور خدا در زندگی فرد، او به
ورطه ی نومیدی فرو می افتد و وجه نامتناهی وجودش منکشف نمی گردد. با این حال نمی
توان گفت که زندگی ِبرای خود، نوع دیگری از زندگی برای خداست. در زندگی برای خدا
نه فقط خواهش تن ، که خواست دل نیز از وجه نظر شخصی نمی تواند جایگاهی داشته باشد
و از این جهت ایمان یعنی دل سپردن تام و تمام به خدا و خواست تغییرناپذیر او.
«یا
این یا آن» برای کییرکگارد انتخاب میان خیر و شر نیست بلکه انتخاب خیر و شر با هم
و یا عدم انتخاب توامان آن هاست. در حقیقت این سه مرحله، سه طریقه ای هستند که
شخص، هستی خود را می سازد. گزینش هر یک از این سه نمی تواند مبنایی منطقی داشته
باشد بلکه سرچشمه ای کاملا درونی و روانی دارد و اگر وجوبی نیز در کار باشد بیشتر
ضرورتی است برآمده از درونیات فرد و نه قواعد عقلی و استدلال های منطقی. پس فرد با
توجه به آزادی تام و تمام خود در انتخاب و البته با اتکاء به این آزادی باید تعیین
کند که می خواهد چه کسی باشد و چه دیدگاهی را در باب جهان اختیار کند.
ایمان
مسیحی
یکی
از درخشان ترین سرفصل های اندیشه ی کییرکگارد، دیدگاه او در مورد ایمان مسیحی
است. از نظر او بنیان ایمان، غیرعقلانی است و این یک ویژگی مثبت برای ایمان محسوب
می شود زیرا که عقل را به آستانه ی ایمان راهی نیست. صرف بیان شهادت شخص برای
ایمان خود به خدا ، برای مومن بودن کافی نیست بلکه مومن با ایمانش عمل می کند و به
همین سبب ایمان داشتن از سخت ترین و دشوارترین امور عالم است. بر این منوال بود که
دینداری در تفکر کییرکگارد عملی انفرادی است که بنیادی سازمان یافته به شمار نمی
رود: ایمان و دینداری به معنای مواجهه ی مستقیم با خداست؛ یعنی حضور من در برابر
خدا و حضور خدا در زندگی من، و گاه این حضور صرفا جنگی تن به تن با خداست.
بنابراین
همه ی برهان های خداشناسی هیچ جایگاهی در این دریافت کییرکگارد از ایمان ندارند و
اگرچه راه کییرکگارد در نفی این براهین چیزی شبیه عمل کانت است اما می دانیم که
کانت هر آن چه را در نقد اول فرو ریخته بود، در نقد دوم برای بنیان نهادن اخلاق از
نو بنا کرد تا به اساسی عقلانی برای اخلاق دست یابد؛ اما وجود خدا عقلا و منطقا
قابل دفاع و توجیه نیست و ایمان حقیقی جایی است که همه ی تناقضات و تضادها را در
خود جمع می کند و در این مقام مومن تنها باید سر تعظیم فرود آورد.
ایمان
در همه ی ادیان، اعتماد به چیزی است فراتر از عالم شهادت؛ به عبارتی ایمان باور به
غیب است و این باور نزد کییرکگارد بی مخاطره به دست نمی آید چرا که باید به
نادیده ها اعتماد کرد و قهرمانانه – بی هیچ اتکایی به عقل – دل سپرد و ایمان را
ممکن ساخت، و آن چه که ایمان را ممکن می سازد بی گمان همان شور و شوق فرد است؛ آن
هم بدون یقین عقلی. عینیتی روبروی ما نیست که به محک تجربه و عقل آغشته اش سازیم و
میل و غوغای درونی فرد، او را به سمتی رهنمون می شود که معرفت و دانش عقلی را بدان
راهی نیست. هرچه تردید بالاتر، خطرکردن عظیم تر و به همین ترتیب ایمان، والاتر و
ارزشمندتر.
در
تفکر کییرکگارد، خدا محال عقلی است و این درست در مقابل فلسفه های پیشین است که
به دنبال یافتن خاستگاهی عقلانی برای دفاع و توجیه وجود خدا و دفع شبهات بودند. پس
کییرکگارد بر این باور است که خدا عینی عقلانی نیست که ذات و صفات او برای
سوبژکتیویته ی انسانی قابل تجزیه و تحلیل باشد و به راستی تضمینی منطقی برای وجود
او در دست نیست. حاضر ساختن همه ی براهین ممکن، نمی تواند از شخص بی ایمان، مومن
بسازد و هیچ دلیلی نیز نمی تواند ایمان مومن حقیقی را خدشه دار کند. ایمان، محتاج
دلیل نیست بلکه عملی است وابسته به اراده و خواست: اراده ی معطوف به خدا.
پیشتر
از ابراهیم سخن گفته شد. برای کییرکگارد، ابراهیم آن گونه که در سفر پیدایش توصیف
می شود ابرمردی است یگانه که رضایت خدا را به خواست خود ترجیح می دهد تا «باشد». اسحاق
برای ابراهیم معجزه ای است که خداوند ، خود ، آن را متحقق ساخته بود وحال خود ِخدا
او را به عنوان قربانی می طلبد. آیا اکنون به قربان بردن اسحاق همان امتحانی نیست
که ابراهیم باید برای خود شدن و خود بودن با جان و دل بپذیرد؟ ابراهیم بی هیچ
تردیدی و بی هیچ دلهره ای دل می سپارد و مهم ترین قسمت داستان ابراهیم، نه عشق او
به خدا که فائق آمدن بر دلهره است. او با این کار از فرزندش و همه ی تکالیف اخلاقی
پدر در مورد فرزند فراتر رفت. ابراهیم هرگز چنین فکر نمی کرد که در پی قتل اسحاق
است بلکه همواره به قربانی کردن وی می اندیشید و چنین امری از منظر کییرکگارد به
معنای حضور ابراهیم در عرصه ی دینی و فراتر رفتن او از عرصه ی اخلاق و همچنین
عقلانیت است. ابراهیم از خوب و بد توامان گذشت تا به ایمان مطلق برسد.
ابراهیم
نمی خواست به صورت قهرمانی تراژیک در عرصه ی عقلانی اخلاق ظهور کند زیرا او
برگزیده بود تا شهسوار عرصه ی ایمان باشد. او می دانست که خداوند اسحاق او را نمی
خواهد و فقط ایمان او را به چالش می کشد و او را به وادی نامتناهی و به سوی پاره ی
ابدی وجودش می خواند. او می دانست که برای کامل شدن باید خود را به دست خدا بسپارد
و با توجه به این نکات است که کییرکگارد معتقد است ایمان چندان که مسیحیت از آن
دم می زند، ساده نیست و اگرچه آسان می نماید اما در مشکل ها می افتد زیرا ایمان
سهلی است ممتنع. ایمان، زیستن در محال است و قدرتی است نامتناهی در گسستن و گذشتن؛
از این رو مومن به استقبال محال می رود زیرا می داند که با خدا همه چیز امکان پذیر
می شود و مومن آشکارا می داند تنها در رنج است که به آنچه مطلوب اوست، نائل می
گردد. ذات ایمان آرامشی است برآمده از رنج.
حال
در ایمانی اینچنین، «شور» آن چنان که مدّ نظر فیلسوف ماست، پای به عرصه ی زندگی می
گذارد و معنا را به فرد ارزانی می کند. اخلاق عام و همگانی مومن را از رسیدن به
خواست خدا باز می دارد و از این جهت است که مومن دیگر در انتخاب های غیرعقلانی اش
با دیگران همزبانی و مفاهمه ای ندارد. به این دلیل که برای دیگران پارادکس ایمان
محلی از اعراب ندارد، ارزش و اعتبار شخص مومن نیز به همین تنهایی و یگانگی اوست و
عظمت او آن جاست که کسی همراه او نیست.
...
با
همه ی این مقدمات ، حال وقت ان است تا فرد خود را از کثرت خواسته ها برهاند و دل
در وحدت اندیشه ای اصلی بنهد. نومیدی آنجاست که شخص هنوز با خلوص تمام، متعلَّق
خواست و علاقه ی خود را انتخاب نکرده است و در میانه ی خواست های پراکنده سرگردان
مانده است. در این وضعیت نمی توان به امری واحد، به طرزی حقیقی و کامل دل سپرد و
راهی را پیدا کرد که با آن، نومیدی پایان یابد. حقیقت آن که هدفمندی زندگی که پس
از پشت سر گذاشتن فشارهای روحی برآمده از تضادها و پراکندگی ها حاصل می شود،
احساسی است که خود ِکییرکگارد در سراسر زندگی اش در جستجوی آن بود و ِکییرکگارد
همواره می خواست امری را بیابد که به خاطر آن زندگی کند و عاقبت برای آن بمیرد.
بر
همین اساس به نظر کییرکگارد ، یافتن امری معنابخش و دل سپردن به آن، نتیجه ی
شوریدگی ای است که فرد در زندگی اش کسب کرده و این شوریدگی در نقطه ی مقابل عقل
دوراندیش قرار دارد. حتی واقع بینی عقلی نیز سرآغاز زوال شور و شوق در زندگی است.
کییرکگارد
عصر خود را عصری می دانست که همه ی امور اخلاقی و غیراخلاقی مثل نفرت و عشق و حتی
قتل و گناه از شور تهی شده اند و افراد بی هیجان و بی رمق تنها به امور روزمره ی
زندگی تن داده اند. مساله ی کییرکگارد درگیری متعهدانه و مبتنی بر سرسپردگی یعنی
غرق شدن در عملی است که شخص آن را انجام می دهد و به خاطر آن با تمام وجود به میان
شعله ها گام می نهد و می سوزد. در این مرحله شخص با چنین شوریدگی به وادی عظمت و
بزرگی قدم می گذارد. شورمندی به او و رفتارش وحدت می بخشد و او با ورود به وادی
محال به ایمان دست می یابد که پاسخی است برای نیاز ذاتی او به خدا. با آن که همه ی
انسان ها بالقوه بزرگ هستند اما کوچکی مردم کوچه و بازار نخست به سبب جدایی آن ها
از شور لازم برای زیستن است و در وهله ی دوم در عدم توانایی آن ها در رسیدن به
فردیت ریشه دارد. با چنین رویکردی آنان از هدف اصلی زندگی دور می شوند که خود شدن،
به خود آمدن و خود بودن است و این دوری از آن روست که از انتخاب طفره رفته اند و
من ِاصلی خویش را با تصمیم های بهنگام پرورش نداده اند. «تردید» نتیجه ی اصلی
تسلیم شدن به جمع است و مانع اصلی پذیرفتن مسئولیت فردی و وجودی. فردیت ما در
تمامت وجودی آن تنها هنگامی منکشف می شود که بتوان بار امانت را به دوش کشید و
فراتر از «تکالیف» و «شرایط»، یکه بودن و یگانگی خود را تثبیت کرد. یافتن خویش جز
در دل نهادن به یکی از سه عرصه ی زیباشناختی، اخلاقی و دینی ممکن نیست؛ و آنچه که کییرکگارد
شخصا می خواست «انتخاب آزادانه ی ایمان» بود و او یگانه و یکه در فردیتش زیست و سوخت...
منابع
و مـآخذ:
1.سورن
کییرکگارد ، ترس ولرز ، ترجمه ی عبدالکریم رشیدیان ، نشر نی ، چاپ چهارم 1384.
2.سورن
کییرکگارد ، بیماری به سوی مرگ ، ترجمه ی رویا منجم ، نشر پرسش ، چاپ اول 1377.
3.جان
مک کواری ، فلسفه ی وجودی ، ترجمه ی محمد سعید حنایی کاشانی ، انتشارات هرمس ، چاپ
اول 1377.
4.ه.ج.بلاکهام
، 6 متفکر اگزیستانسیالیست ، ترجمه ی محسن حکیمی ، نشر مرکز ، 1385.
|+| نوشته شده توسط در شنبه 24 مرداد1388 و ساعت 2:57 قبل از ظهر |
پوپولیسم
این مقاله برای درج در سایت سرو (کلیک کنید) نوشته شده است:
پوپولیسم:دیالکتیک دموکراسی و دیکتاتوری
1
نزد فیلسوفان مکتب فرانکفورت عقل دارای دوسویهی رهاییبخش و سرکوبگر (یا
سلطهجو) است. آدورنو و هورکهایمر در دیالکتیک روشنگری، فاشیسم را ذیل
همین عقل ابزاری تببین میکنند؛ خردی که با ساختن ایدهئولوژی به ورطهی
گمراهی افکنده شد و تنها به «تهییج کورکورانهی زندگی کور» میپردازد. عقل
روشنگری به طبیعت، انسان و مناسبات انسانی به دیدهی ابزاری و سودانگارانه
مینگرد. فاشیستهای نیمهی اول قرن بیستم با نگاه ابزاری خود به سیاست و
فرهنگ و از همه مهمتر دموکراسی، و با انحصارطلبی و سرکوبگری بیمثال خود
نوعی «دیکتاتوری» را بنیان نهادند که مصایب عظیمی را بر بشر قرن گذشته
تحمیل کرد؛ بیش از نیمقرن جنگ سرد و همچنین منازعاتی که حتی هنوز هم در
خاورمیانه بر پاست، ارثیهای است که از جنگ جهانی دوم برای انسان قرن
بیستویکم باقی ماند.
2
در زمانهای که فاشیسم و نازیسم ظهور کردند دموکراسی هنوز به شعاری همگانی
در سطح جهان مبدل نشده بود و مانند زمانهی ما به مرتبهی یکی از
پیشفرضهای فکری- فرهنگی نرسیده بود. دار و دستهی هیتلر، آنگونه که
کارل مانهایم در مقالهی دموکراتیکشدن فرهنگ میگوید، نوعی «دیکتاتوری را
ترتیب داده بودند که تنها در نظامهای دموکراتیک رشد میکنند.» مانهایم از
نوعی «سیّالیت» در جامعهی دموکراتیک یاد میکند که سبب وقوع چنین
دیکتاتوریهایی میشود. اگر اندکی بیپیرایهتر و به بیانی امروزی سخن
بگوییم شاید بتوان سیّالیت را همان کثرتی تفسیر کرد که در یک جامعهی
دموکراتیک وجود دارد زیرا در چنین جوامعی، به ویژه جوامع دموکراتیک امروز،
عقاید و آراء در همهی سطوح جامعه و نهادهای موجود به طرزی متکثر و سیّال
قابلیت ظهور و بروز دارند. با این تعبیر نباید دموکراسی را صرفاً به
پدیدهای سیاسی فروکاست چرا که وجه اساسی دموکراسی یا دموکراسیخواهی،
نوعی «فرهنگ دموکراتیک» یا تلاش برای دستیابی به چنین فرهنگ دموکراتیکی
است؛ دموکراتیکشدن فرهنگ، دموکراسی سیاسی را نیز در پی دارد.
سیّالیتی که مانهایم از آن نام میبرد، نزد مردمانی که هنوز گرایشات
دموکراتیک را درونی و نهادی نکردهاند تحت عنوان «هرجومرج» فهمیده
میشود. چنین آدمهایی منازعات فکری، مناقشات سیاسی و رقابتهای لازم در
یک دموکراسی نهادینهشده را تاب نمیآورند؛ و عاقبت به گونهای دیکتاتوریِ
مونیستی پاسخ مثبت میدهند تا در مقام «دیگری ِبزرگ» از آستین غیب برآید و
کاری بکند. مانهایم در همان رساله اشاره میکند «همانطور که دموکراسی
سیاسی گستردهتر میشود و گروههای جدیدی به عرصهی سیاست پا میگذارند،
فعالیت ناشیانه میتواند به بحران و انسداد سیاسی [یعنی ظهور دیکتاتوری]
منجر شود.» پس دیکتاتوری نزد مانهایم پدیدهای دموکراتیک یا برآمده از
فرهنگ دموکراتیک معرفی میشود.
3
بعد از جنگ جهانی دوم که دموکراسی به واژهای بنیادین در فرهنگ سیاسی قرن
بیستم تبدیل شد (آنهم با توهمهای پیروزمندانه و شکوهمندانهی
دموکراسیهای لیبرال!) حتی رژیمهای دیکتاتورمآب نیز میکوشیدند تا نظام و
روش سیاسی خود را دموکراتیک بخوانند و آن را برآمده از اراده و «رأی» مردم
بنامند. در اینجا سویهی خطرناک عقل ابزاری با به کارگیری دموکراسی
جلوهای تازه پیدا میکند. دموکراسی که حال – دستکم در نیمی از جهان- به
شعار فکری دورهی بعد از جنگ (و گاهی نیز حتی به مُد روشنفکری و اسطورهای
در میان اسطورههای عصر) تبدیل شده بود، آلت دست عدهای بالذات سلطهجو و
سلطهگر شد تا اقتدارطلبی نهفته در پس رفتار و گفتارشان را ارضاء کنند؛ از
چنین منظری گفتهی مشهوری که دموکراسی را اصلیترین دشمن دموکراسی معرفی
میکند، معنای آشکارتری پیدا میکند.
4
پوپولیسم شکل بدیع و دموکراتیکی از دیکتاتوری است. میدانیم که دیکتاتور
کسی است که در برابر رأی مردم در جامعهی دموکراتیک قد علم میکند و
میکوشد که ذهن و زبان مردم را به سمتی که میخواهد ببرد. او در این راه
از عناصر عوامفریبانه سود میجوید تا چشمها را بسته(تر) نگه دارد.
دیکتاتور برای جامعه، آرمانی بلند و دور و دراز را ترسیم میکند که جامعه
به مثابه کل باید نگاهش را فقط و فقط به آن افق آرمانی بلند معطوف سازد و
از هر چیز دیگر چشم بپوشد. نزد دیکتاتور همه برابرند اما نه در برخورداری
از رأی و حقوق یکسان بل در زیستن «گلهوار» و به عبارت محترمانهاش
«تودهوار»؛ دیکتاتوری از جامعهی انداموار (ارگانیک) مدرن برای رسیدن به
مقاصد و آرمانهای ایدهئولوژیک خود سود میجوید. اگرچه دیکتاتوری همچنان
از مواریث باقیمانده از «استبداد» بهره میگیرد اما با آن یکی نیست زیرا
دیکتاتوری مثل استبداد نه یک پدیدهی فردی و سنّتی، که پدیدهای مدرن،
تودهای و کلباور است.
5
دیکتاتور جامعهی دموکراتیک را آشکارا سرکوب میکند اما پوپولیست از او
«عاقلتر» است. دیکتاتور «ارادهی معطوف به قدرت»اش حتی سویهی عقلستیز
نیز دارد؛ او مدعی است عقل ابزاری (و سوژهی دکارتی) را کشف کرده و
میخواهد بر «سوژهمحوری و تکنولوژی سیارهای» حاکم بر فرهنگ مدرن فایق
آید؛ سودای ساختن جامعهای صنعتی و پیشرفته را به دور از آسیبهای
«اخلاقی» موجود در مدرنیته در سر میپروراند. حتی میتوان گفت در پس
دیکتاتوری مدرن رویهای اخلاقی نهفته است که ارادهی معطوف به قدرت نظام
دیکتاتوری (تمثلیافته در دیکتاتور- ابرمرد) با همهی رفتارهای
غیراخلاقیاش، آرمانشهری اخلاقی را جستوجو میکند.
...
اما پوپولیسم از ارادهی معطوف به قدرتی بهره میبرد که به مراتب اصیلتر
از دیکتاتوری است. او قدرت را فقط و فقط برای قدرت میجوید و هیچ امر
اخلاقی در پس اعمالش نهفته نیست. عقل ابزاری پوپولیست در سطحی وسیعتر از
دیکتاتور، از اخلاق نیز ابزار و وسیله میسازد. اگر دیکتاتور در محاسبات
آسیبشناختی و آرمانطلبانهاش دچار اشتباه شده بود، پوپولیست دیگر دچار
چنین اشتباهی نیست؛ او جز قدرت، هیچ آرمانی را نمیشناسد. پوپولیست
«برابریخواهی طبقههای متوسط و پایین جامعه» را که در مرحلهای از تاریخ،
استبداد را ساقط کرده بود به «سلطهی اقشار فرومایه و فرودست جامعه» معکوس
میکند. اگر دموکراسیخواهی در پی حذف ارزشهای اشرافی از جامعهی مدرن
بود، اکنون پوپولیسم ارزشهای متوسط و پایین را در جامعه رواج میدهد.
پرهیز از نخبهگرایی در فرهنگ آغازین دموکراتیک، که در دل دیکتاتوری جایش
را به نخبهگرایی افراطی داده بود، در پوپولیسم به نخبهستیزی و سطحگرایی
تنزل مییابد. دیکتاتور محصول «عصر روشنگری» است و پوپولیست برآیند عصر
«پایانها». شاید بتوان پوپولیسم را به عنوان پدیدهای قرن بیستویکمی
معرفی کرد که «فرم» دموکراسی را با «محتوا»ی دیکتاتوری در هم میآمیزد.
6
سادهانگاری است اگر پوپولیسم را با عوامفریبی صرف یکسان بگیریم.
عوامفریبی با پوپولیسم همافق و همقلّه است اما شخص پوپولیست، اگرچه خود
از عوام است، اما عوامفریب و حتی عوامزده نیست بلکه عوامگرا است؛ که
متاسفانه سکهی قلب دموکراتیکشدن فرهنگ همین عوامگرایی است؛ و در
اینجاست که پوپولیسم نه به عنوان پدیدهای صرفاً سیاسی که در مقامی
فرهنگی و فکری رخ مینماید. پوپولیسم سیاسیای که در یک دههی اخیر در
جهان اوج گرفته، نتیجهی نهایی فرهنگ عوامگرا (و نه عوامزدهی) اخیر
است: یعنی صنعت فرهنگی که در دهههای اخیر در سینما و موسیقی و داستان
و... تخیل بشری را به بازی گرفته است.
مانهایم دیکتاتوری را زادهی دموکراتیکشدن فرهنگ میدانست؛ همان فرهنگ
دموکراتیکی که دیکتاتور با آن میستیزد اما پوپولیسم آنتیتز تازهای است
که با دموکراسی ناب و دیکتاتوری اصیل همراهی و همدلی ندارد بلکه از هر دو
بهرهکشی میکند. پوپولیست بر خلاف دیکتاتور حیات فردی افراد را به رسمیت
میشناسد و روی آن حساب میکند؛ او میکوشد تا «احترام» فرد را در دل گله
نگه دارد تا ذهن او را با رسانه و تبلیغ و شایعه و از همه مهمتر امیدهای
واهی (و علیالظاهر واقعی) انباشته سازد. پوپولیست از عقدههای
سرکوبشدهی فرد و جامعه برای بالارفتن از نردبان قدرت استفاده میکند. او
یک روانشناس اجتماعی است که حتی اگر به طور آکادمیک و علمی وارد تحقیق در
این حوزه نشده باشد، به طرزی غریزی، و با استعداد «خداداد» در گرایش به
عوام از این دانش سود میجوید.
7
میدانیم که پیشفرضهای معرفتی و هستیشناختی عصر بعد از جنگ جهانی دوم به
شدت تغییر یافتهاند و بشر وارد مرحلهی تازهای شده است: اصطلاحاتی چون
جامعهی مابعدصنعتی، عصر اطلاعات، مدرنیتهی واپسین و... هر کدام میکوشند
تا این مرحلهی تازه (پستمدرن) را تبیین کنند. این دوره که اوج غلبه فرم
بر محتواست در سیاست (حداقل در دههی اخیر) به ظهور پوپولیسمی عالمگیر
منجر شد که اینک آرمانهای بزرگ بشری یعنی آزادی و برابری چون توپ بسکتبال
(ساختهی فرهنگ آمریکایی مسلط روز) دست به دست میشوند تا همانطور که در
گذشته به مثابه توپ فوتبال (ساختهی فرهنگ اروپایی) زیر لگدهای هیتلرها و
استالینها و... از محتوا تهی شدند، تنها فرمی مُد روز و شیک از آنها
باقی بماند. سهم ما شرقیان نیز در فرهنگ «جهانیشده»ی بعد از جنگ
دردناکتر از آن است که در این نوشتهی مختصر بتوان بدان پرداخت.
پوپولیسم برآیند دیالکتیک میان دموکراسی و دیکتاتوری است. پوپولیست به
مثابه فرزندِ (عصر یا وضعیت) پستمدرن، منطق سرمایهداری متاخر را خوب
میشناسد. پوپولیسم یعنی روی قلب سکهی دموکراتیکشدن فرهنگ، یکی دیگر از
نتایج نهایی عقل ابزاری است.
8
آیا راه برونشدی از این وضعیت وجود دارد؟
|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه 27 فروردین1388 و ساعت 6:31 بعد از ظهر |
بیگانه ی کامو کیست
این مقاله در شماره ی اسفند دوماهنامه
ی شوکران به چاپ رسیده است:
بیگانه ی
کامو کیست؟
آیا تو جلوه
ی روشنی از تقدیر مصنوع انسان های قرن مایی؟
انسان هایی
که من دوست می داشتم
که من دوست
می دارم؟
احمد شاملو
ذهن بیگانه
را به نحوی ساخته اند
که در مورد اشیاء شفاف است
و در مورد معانی کدر.
ژان پل سارتر
«امروز مادرم مُرد. شاید هم دیروز. نمی
دانم.»
به راستی بیگانه ی کامو کیست؟ او با چه
چیزی بیگانه است؟ مرد جوان مجرّدی که شغل دفتری کوچکی در الجزایر دارد؟ آدم کم
حرفی که تنها همان گونه که فکر می کند، حرف می زند؟ آیا او خود ِکامو است که چنین
اسیر حیات از پوچی با ما سخن می گوید؟ آیا بیگانه آدمی عادی است یا رفتارش سراسر
نامتعارف است؟ آیا او خود این شیوه را برای زیستن انتخاب کرده است؟ رابطه ی او با
آدم ها و جامعه اش چگونه است؟ آیا اعدام بیگانه ناشی از بی عدالتی نظام قضایی
موجود است؟ آیا...
گانتان پیکون، منتقد ادبی فرانسوی، می
گوید: «اگر چند قرن پس از این، فقط همین روایت کوتاه به عنوان شاهدی در باب انسان
عصر ما باقی بماند، مردم آن دوره ها اطلاعات کافی در این باب خواهند داشت.» پس
بیراه نبود که آلبر کامو در 1957 به دلیل آنکه آثارش «مشکلات آگاهی بشری را روشن
می سازند» برنده ی جایزه ی نوبل شد.
در بیگانه ی کامو، کابوس آدم های کافکا
به روزمره گی های «مورسو» تنزل یافته است. سراسر بیگانه تاملی است درباره ی زندگی
از دریچه ی مرگ؛ ماجرا با مرگ مادر مورسو و در آسایشگاهی که در آن پیرانی چشم
انتظار مرگ، روزها و شب ها را شماره می کنند، آغاز می شود و با انتظار مرگ مورسو
(فرزند) به نهایت می رسد و پیوند دهنده ی این دو مرگ، قتل «مرد عرب» است. کامو به
شدت قصد دارد تا مورسو را کسی معرفی کند که در بازی های اجتماعی شرکت نمی کند؛ کسی
که در پی توجیه اعمالش نیست و تنها کسی است که از خود، آگاهی دارد. از نظر کامو،
مورسو محکوم محتومیت است و تمام اتفافات داستان از عوامل بیرونی نشات می گیرد:
از رئیسم دو روز مرخصی خواستم و با
چنین عذری [مرگ مادر] نمی توانست درخواستم را رد کند. اما قیافه اش راضی نبود. حتی
به او گفتم: «تقصیر من نیست.»
بیگانه پلید نیست بلکه آدمی است
بی اعتنا. آدمی که نمی خواهد (و یا شاید نمی تواند چنین باشد که) آنچه را که جامعه
برایش مقدّر کرده است، بپذیرد. مورسو دچار گنگی است و این گنگی حاصل واقعیت است؛
او دچار صدفه و اسیر اتفاق شده است.
مورسو اهل تمتّع از زندگی است و لذت
های او همه لذت هایی آنی و جسمانی اند. چندان در گذشته یا حتی آینده سیر نمی کند.
در داستان هم از گذشته اش چیزی گفته نمی شود و خواننده فقط از مرگ پدر او در سه
سال قبل و مرگ مادرش یک روز پیش از شروع ماجرا با خبر است. پس به شکل غریبی مورسو
یتیم شده است، هم از پدر و مادر زمینی اش و هم از «پدر آسمانی»؛ و به انقطاع از
گذشته و آینده اش رسیده است.
با این همه شکل رفتار او، رفتار یک
انسان طاغی و یاغی نیست و او در برابر خدا و مسیحیت، جامعه و نظام قضایی چندان
شورشی عمل نمی کند. بیگانه چیزی را که در لحظه حس می کند و احساسی را که بر او دست
می دهد، بیان می کند. رفتارش از سر انفعال است و این یعنی موافقت با واقعیت؛ حتی
لذت هایی که برایش مهیا می شود نتیجه ی تلاش او در فراهم آوردن زمینه ی آن نیست.
او «ماری» را روز بعد از خاکسپاری مادرش به طور اتفاقی می بیند. هنگامی که رئیس به
او ترفیع و رسیدن به شغلی بهتر را پیشنهاد می کند، اگرچه در ظاهر مورسو پیشنهاد
رئیس را رد می کند و بدون انفعال موضع می گیرد، بازهم پاسخ می دهد که برای تغییر
در زندگی اش دلیلی نمی بیند یعنی او همچنان دچار انفعالی فلسفی است. او حتی از قتل
مرد عرب نیز پشیمان نیست و اتفاق ِافتاده را از سر انفعال پذیراست. از معدود
مواردی که مورسو مقاومت می کند، در مواجهه با کشیشی است که در زندان به ملاقات وی
می آید. مورسو، پوچی گریزناپذیر حیات را پذیرفته است و مقاومتش در برابر کشیش و
خشم او در جواب ارزش هایی که کشیش با خود آورده است، مانیفست ادراک او از هستی است.
مورسو در این صحنه نیز از موضع انفعال بیرون نیامده بلکه از پوچی آگاهانه اش
روبروی کشیش مسیحی که او را درباره ی خدا و آخرت زنهار می دهد، دفاع می کند. او
زندگی ای را می خواهد که «بتوانم این زندگی را به یاد بیاورم.»
در ذهن مورسو زندگی به سبب اینکه عاقبت
به مرگ منتهی می شود، فاقد معنا و ارزش ذاتی است و اساس فلسفه ی پوچی او (کامو یا
مورسو؟) نیز در همین قطعیت مرگ ریشه دارد. از قضا چنین رویکردی حاصل دلبسته گی به
زندگی و خواست حیات است اما همواره در پس پشت بی تفاوتی های مورسو پنهان می ماند،
زیرا مورسو هیچ گاه به فکر خودکشی و رهایی از روزمره گی هایش نمی افتد. او (و
همچنین کامو) هرگز به مرگ پناه نمی برند زیرا دلیل بیهوده گی، محتومیت مرگ است پس
باید زندگی را در برابر آن علم کرد و البته کامو اذعان می کند هرگز به نومیدی تن
نداده است و مساله اش این است تا نشان دهد چگونه امید انسان به نومیدی گراییده
است؛ هرچند او پاسخ مشخصی به این پرسش نمی دهد.
کامو در تلاش است مورسو را کاملا بی
تقصیر نشان دهد: مرد عرب با «ریمون»، همسایه ی مورسو، دشمنی دارد، شلیک گلوله بی
اختیار و تحت تاثیر آفتاب و هوای ساحلی است و تفنگ نیز از آن او نیست.
آدم های دیگر نیز رفتار غیر عادی و
منفعلانه ی مورسو را با پیش فرض های خودشان تفسیر می کنند:
[سرایدار] مِن و مِن کنان گفت: «رویش
[روی مادر] را پوشانده اند، باید پیچ ها را باز کنم تا بتوانید او را ببینید.» به
تابوت نزدیک شد که من نگهش داشتم. گفت: «نمی خواهید؟» جواب دادم: «نه.» حرفش را
قطع کرد. معذّب شدم. چون حس کردم نباید این جواب را می دادم. لحظه ای نگاهم کرد و
از من پرسید: «چرا؟» اما لحنش سرزنش کننده نبود. انگار می خواست بیشتر بداند.
گفتم: «نمی دانم.» بعد سبیل های سفیدش را تاب داد و بی اینکه نگاهم کند گفت: «می
فهمم.»
جامعه و اخلاقیات متعارف به مورسو می
گویند باید در غم مادرش عزادار باشد، هنگام تصمیم ازدواج به شکلی معقول بیاندیشد،
و حتی اندکی مانند دیگران، ولو به تظاهر، بگوید و بخندد؛ ولی مورسو نیز چندان
دلمشغولی اخلاقی ندارد، دلش برای کسی تنگ نمی شود، ابراز احساسات نمی کند و تنها
زندگی را دوست دارد یعنی اساسا دغدغه ی آدم های پیرامون خود را ندارد. او مثل کانت
آدم ها را غایتی در خود نمی بیند و به همه کس بی اعتنایی می کند. بنابراین در
نظریه ی کامو اخلاق یکسره از مابعدالطبیعه جدا می شود زیرا نخست آن که او می خواهد
از وابسته گی بشر به هر امر آسمانی بکاهد، و در دوره ی «طاعون» برابر تقدیر خویش
طغیان کند؛ دوم آن که از دیدگاه او مساله ی اصلی فلسفه (و با اندکی تسامح
متافیزیک) خودکشی است و ادراک کامو از اخلاق، فلسفه و متافیزیک از اساس با درک
سنتی و کلاسیک تفاوت دارد؛ بیگانه کسی است که به شهری در آستانه ی طاعون با حیرت
نگاه می کند. البته شاید شهر در طاعون فرو رفته است ولی کسی هنوز کلمه ی طاعون را
به زبان نمی آورد.
کامو همواره می کوشید مورسو را قهرمان
و چون مسیحی تازه معرفی کند؛ او از اسطوره (سیزیف) و تاریخ (کالیگولا) به مورسو در
عصر حاضر رسید اما چه چیز مورسو را به قهرمان یا ناقهرمان بیگانه بدل می کند؟
کامو در مقدمه ی انگلیسی بیگانه، مورسو
را فردی معرفی می کند که علت محکومیتش آن است که مطابق قاعده بازی نمی کند، زیرا
مورسو اهل دروغگویی نیست. چندان که برخی مورسوی کامو را قهرمان حقیقت دانسته اند
اما این قهرمان، در خود ِداستان به دروغ شهادت می دهد و برای ریمون (همسایه ی
مورسو) نامه ای می نویسد تا معشوقه اش را فریب دهد. شاید مورسو در باب پوچی عالم و
یا حس بی اعتنایی اش به عالم و آدم به راستی بیاندیشد و سخن بگوید، ولی در برخی رفتارهای
«جزیی» روزمره اش به دروغ متوسل می شود. مورسو از عشق و دوستی آگاهی حضوری ندارد و
آن ها را نمی فهمد؛ ریمون با او از دوستی و رفاقت می گوید و ماری، معشوقه اش، از
عشق دم می زند ولی بی تفاوتی مورسو به دروغ منجر می شود و او عشق و دوستی آن ها
را، با بی اعتنایی ِتوام با حس ابهام و تعجب می پذیرد. پس به یک معنا باید گفت
مورسو نسبت به اخلاق و حقیقت اخلاقی نیز بی تفاوت است و این دو برایش مساله
نیستند. او درباره ی احساسش، سخن غیرحقیقی نمی گوید، بیش از آنچه احساس می کند، به
زبان نمی آورد و بیش از حقیقت نیز حرفی نمی زند زیرا به قول کامو این نیز دروغ
محسوب می شود، با این همه تنها زمانی دروغ نمی گوید که پای احساس فردی و شخصی خودش
در میان باشد و برایش رفتار و رنج دیگران (کتک خوردن معشوقه ی ریمون و شهادت دروغ
او به پلیس) و همچنین احساسات دیگری (فریب و اغوای معشوقه ی ریمون با نامه ای که
او می نویسد) چندان اهمیت ندارد. در عین حال احساساتی که مورسو در مورد آن ها دروغ
نمی گوید، همیشه اخلاقی و از سر مسئولیت نیست و گاهی به خاطر بی تفاوتی محض است؛
احساس تنفّر او از پلیس نیز از همین حس بی تفاوتی او سرچشمه می گیرد و حتی در رفتارهای
لذت گرایانه ی مورسو نوعی خودخواهی ضمنی نیز نهفته است.
داستان بیگانه از زبان اول شخص روایت
می شود؛ فراموش نکنیم که در سراسر کتاب هیچ محاوره ی مستقیمی میان افراد داستان
وجود ندارد و از درون ذهن مورسو و احساسات شخصی اش بیان شده است.
در عین حال بسیاری، رفتارهای نامانوس و
غیرطبیعی مورسو را حاکی از انتخاب او برای دستیابی به یک موقعیت انسانی و اخلاقی
تازه تفسیر کرده اند و این که او می خواهد به دور از هنجارهای دین و جامعه، مسئول
رفتارهای خود باشد. کامو، رفتارهای لذت جویانه ی مورسو را به دقت وصف می کند اما
او در معنای مارکسیستی آن ماتریالیست نیست زیرا به جسم آدمی به شیوه ای انتزاعی
نمی نگرد، و برای همین نیز مورسو را درگیر و دار مسایل روزمره نشان می دهد که
مشخصه ی نفوذ سنت اگزیستاسیالیسم فرانسوی در اندیشه ی اوست. ماتریالیسم رفتاری
مورسو برآمده از بی اعتقادی و در نتیجه بی اعتنایی او به هر گونه امری ورای غریزه
و جسم است؛ حتی او از مرد عرب خشمگین نیست و تنها دلیل تیراندازی به مرد عرب را
آفتاب گرم ساحل یعنی عاملی بیرونی می داند. مورسو همواره عوامل طبیعی را به خوبی
شرح می دهد: نور، بدن، گرما، بو؛ و هرگز از رفتار یا فکر و احساس کسی یاد نمی کند
و ماری، معشوقه ی او نیز فقط زیباست و مورسو او را از راه بدنش می شناخته است.
گاهی نیز حتی پیش از قتل مرد عرب و جریان محاکمه، در مراسم مادرش هنگامی که
پیرمردها روبرویش می نشینند، با خود می گوید:
یک لحظه حس مسخره ای داشتم، این که آن
ها آمده اند تا مرا محاکمه کنند.
تفکر کامو پوچی را در ساختار عالم یا
در حیات فردی انسان نمی یابد و آن را حاصل رابطه ی انسان و جهان معرفی می کند؛ به
نظر او پوچی دانشی است که از این رابطه، درباره ی این رابطه حاصل شده است.
با این همه نباید از یاد برد که کامو مانند
سارتر تنها زشتی ها را نمی بیند، او از لذت ها و زیبایی های آنی سخن می گوید که
مورسو بی گفت و گو به آن ها «آری» می گوید. او احساس تهوع روکانتن را ندارد و فقط
بی تفاوت است. روکانتن دچار نوعی معنای سرگیجه آور و منفی شده است، در حالی که
مورسو خود را میان خوب و بد، منفی و مثبت، و همه ی دوگانه های موجود بی تفاوت و بی
اعتنا نشان می دهد. مورسو بیگانه ای است که از دیگران کامجویی می کند و با مهارت
تمام بلد است که لذت ببرد اما روکانتن حالش از همه به هم می خورد. کامو خودکشی را
یک انتخاب نمی دانست، باید سرنوشت محتوم را پذیرفت پس چه بهتر آنکه آگاهانه قبولش
کنیم ولی سارتر علی رغم تاکید فراوان بر مسئولیت اجتماعی و ماندن و بودن، همچنان
به این امکان باور داشت. تفاوت دیگر کامو و سارتر در نوع نگرش آن دو به آزادی است؛
آزدای نزد سارتر با مسئولیت و تعهد همراه است و انسان محکوم به آزادی است ولی کامو
تنها رهایی و گسست از تعهد و التزام را می جوید؛ مورسو میل شدیدی به آزادی دارد و
انفعال دائمی او راهی برای گریز از دیگری و دستیابی به آزادی است. سارتر انسان را
در محل تاریخ می نگرد که خود ارزش هایش و در نهایت عملش را می آفریند و کامو انسان
را تابع ارزش هایی می داند که عمل او بر حسب آن هاست. پس اومانیسم کامو در قیاس با
سارتر به سنت اومانیسم فرانسوی وفادارتر است. هرچند کامو نیز مانند سارتر
راسیونالیست نیست ولی مانند او خود را از عقل دکارتی سنت فلسفه ی فرانسوی نرهانیده
است.
برخی مفسران کامو معتقدند مورسو مانند
سیزیف هرچه بیشتر می ماند و (توسط خدایان، جامعه و یا هر چیز) تحقیر می شود، می
خواهد به خاطر عشق به خود زندگی بماند و ادامه دهد زیرا از نظر کامو انسان در
برابر تحقیر خدایان از امور ستایش برانگیزی برخوردار است که به مراتب بیشتر از
اموری است که به خاطر آن ها تحت تحقیر قرار می گیرد. بنابراین کامو می خواهد فقدان
معنا را با زندگی جمع کند و این از جمله ی تناقض های موجود در اندیشه ی اولیه ی
کامو است که در عین رسیدن به مفهوم پوچی تلاش می کند تا مورسو نیز با دریافت احساس
پوچی همچنان نه خودکشی کند و نه در پی معنایی باشد؛ یعنی کامو می کوشد زندگی
را از زیر سیطره ی نیاز به معنا نجات دهد.
عدّه ای رفتارهای مورسو را نوعی طغیان
علیه پوچی دانسته اند که حالا این پوچی در تمام زندگی او جاری شده است. بازهم می
بینیم که گاهی به نظر می رسد مورسو به این پوچی عادت کرده است و تنها اتفاقی مثل
زندان است که می تواند او را از «عادت» به «اندیشه» فرو برد. علی رغم آن که بیگانه
را اکثر مفسران سرکشی در برابر تخدیر نظام موجود در جامعه ارزیابی کرده اند، گاهی
مورسوی بیگانه، خود، تحت تاثیر قواعد و احکام موجود در جامعه به نظر می رسد. پس
باید پرسید مورسو تا چه میزان توانسته است از عوارض زمان و مکانی که در آن زیست می
کند، بگریزد زیرا اگرچه مورسو متفاوت است اما نتیجه ی نهایی نیست انگاری و بحران
معناست؛ او اصیل نیست زیرا اهل انتخاب نیست پس نمی تواند قهرمانانه زندگی کند؛ حال
چگونه می توان او را قهرمان پهنه ی اخلاق و حقیقت دانست چرا که بی تفاوتی های
مورسو نیز چندان خودخواسته و انتخابی نیست و او فرزند مدرنیته و امانیسم افراطی
مسلط بر آن است.
کامو نیز مانند سایر روشنفکران فرانسوی
معاصر خود به عدالت و تغییر وضع موجود می اندیشید و هرگز در این راه ایده های
مارکسیستی روزگارش را به کار نگرفت. او طغیان خود را با وصف وضعیت بیگانه آغاز کرد
و در نهایت طاعون زده گی را دریافت. شاید بتوان در آثار کامو بیگانه را نماد بی
مسئولیتی تمام و طاعون را نشانه ی مسئولیت تام دانست. گنگی مورسو تا بدانجاست که
دلیل و علاقه ای به دفاع از خودش در دادگاه ندارد زیرا از اتهام خود درک عمیقی
ندارد و آن چه که بیگانه را به وضعیت بیگانه گی خود آشنا می سازد، محکومیت اوست
یعنی هنگامی که از زندگی، لذت و طبیعت یعنی دریا و ماسه ها و خورشید جدا می شود.
مورسو در میانه ی مرگ مادر و انتظار مرگ خود، تنها زمانی به معنای زندگی می اندیشد
که با مرگ مرد عرب همراه بوده است. حال مورسو به سرآغاز فهم طاعون رسیده است و
دیگر به عشق، دوستی، ساحل، دریا و خورشید و حتی مرگ با دیده ی انفعالی خویش نمی
نگرد، هرچند این بدان معنا نیست که در وی انقلابی حادث شده باشد اما اکنون مورسو
ماجرای خودش را می اندیشد. مورسو خودش را سرزنش می کند که «به قدر کافی به حرف و
سخن های درباره ی اعدام توجه نکرده» است و در لحظاتی در انتظار اتفاق و حادثه ای
است تا در آخرین دقایق، ماجرای اعدام را تغییر دهد و او از سر بخت از دست این نظام
سر سخت در برود. او حالا یقین پیدا می کند که موضوع مرگش جدّی است؛ «جدّی به
اندازه ی همین دیواری که من تنم را در امتدادش می فشارم.» مورسو مدتی است که در
سلول انفرادی اش صدای قلبش را می شنود و برایش این تصور دشوار است که این قلب
خاموش شود. پس او همچنان به دو چیز می اندیشد: سحرگاه و فرجام خواهی.
اما مورسو هرچند دیگر واقعیت اعدامش را
پذیرفته است، پس از کلنجارهای فراوان با خودش می گوید:
پس از مدت های طولانی و برای اولین بار
به مامان فکر کردم. انگار حالا می فهمیدم چرا آخر عمری برای خودش «نامزد» گرفته
بود. چرا دوباره شروع را بازی کرده بود. در آنجا، در آنجا هم، در اطراف آن
آسایشگاه هم که زندگی ها در حال خاموشی بودند، شب به مثال وقفه ای ملال آور بود.
اگر مامان در جوار مرگ حس رهایی کرده بود و حاضر شده بود از نو زندگی کند، پس هیچ
کس، هیچ کس نباید برایش گریه می کرد. من هم همینطور، من هم حس می کنم حاضرم از نو
زندگی کنم.
هویت مورسو، پوچی است یعنی هستی آدمی
که در جهانی تقدس زدایی شده زندگی می کند؛ جهانی که کشیش آن «یقین ندارد که زنده
است چون مثل یک مرده زندگی می کند.» به راستی طنین فریاد نیچه در این نگرش شنیده
می شود که «خدا، مرده است.» بیانیه ی نیچه ای ِمرگ خدا که با اصالت انسان همبسته
است، در کلمات مورسو به گوش می رسد اما او غافل است که انسان های خود محور و خود
بنیادی نظیر او با بی اعتنایی به دیگری و تاثیرپذیری از عوامل بیرونی آن را رقم
زده اند. نمی خواهم مورسو را چنان که دادگاه محکوم می کند، عامل مرگ مادرش یا قاتل
پدرکشی دادگاه روز بعد بخوانم. اما مورسو مقهور است، از خود هویت مستقلی در برابر
عالم بروز نمی دهد و منفعلانه از «بالکن آپارتمان اش» تماشاگر عالم است.
مورسو و نسل هایی که مورسوگونه در سراسر قرن گذشته و همچنین امروز زیسته اند، با
انفعال فلسفی، تغییرناپذیر بودن ِعالم را پذیرفته اند و تنها از مسئولیت شانه خالی
می کنند. آدم هایی که سراسر از عالم وآدم توقع و انتظار دارند بی آن که کاری انجام
دهند. آری، مورسو طاعون زده ای است که هرگز تلاش نمی کند طاعون را ببیند و خطر آن
را دریابد.
|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه 5 فروردین1388 و ساعت 3:17 بعد از ظهر |
گردباد
به رنگ نگاهت صدایی ندیدم
من آهنگ چشم تو را می شنیدم
ندیدم کسی باورم کرده باشد
که تو باورم کرده بودی ندیدم
به تو دل سپردم خودت یاری ام
کن!
به هر کس که دل بسته بودم بریدم
من آن گردبادم که همراه هر راه
حصاری به دور خودم می کشیدم
همان گردبادی که همواره در راه
پی خود دویدم به طوفان رسیدم
...
تو دمساز باران ، همآواز طوفان
و من رقص اندام لرزان بیدم
تو سیراب کن از سرابت لبم را
که گویی خراب از می بایزیدم
20 اردیبهشت87
|+| نوشته شده توسط در جمعه 2 اسفند1387 و ساعت 0:34 قبل از ظهر |
یک غزل
غزلی که بهار گذشته سرودم:
دوباره یک غزل ، مجال تازه
و بیتهای پر ملال تازه
ببخش اگر دلم گرفته بانو!
و خالی ام من از خیال تازه
ببخش اگر سکوت می کنم باز
هم از هراس قیل و قال تازه
ببخش اگر برای اشتیاقت
به دل نمانده شور و حال تازه
ببخش قدر و قدمتی ندارم
ببخش و بشکن این سفال تازه
ببخش اگر که این شکسته فنجان
دگر نداشت تاب فال تازه
ببخش اگر که نیست سرنوشتم
تمام عمر جز محال تازه
ببخش دوست دارمت! ببخش آه!
نداشت پاسخ این سوال تازه
17
اردیبهشت
87
|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه 2 بهمن1387 و ساعت 9:0 بعد از ظهر |
تهوع
تهوع
سیر شدهام
از حرفهای
پرافاده
بیاراده
چند سطر بیتفاوتی
سرمیکشم
برای هضم
تعفّن
گوارای
وجود!
آبان 86
|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه 26 دی1387 و ساعت 12:40 بعد از ظهر |
گاهی وقت ها...
گاهی وقتها
شعرهای من کجاست؟
در حضور دستهای
تو؟
در گردش چشمهای
تو؟
در طنین قدمهای
تو؟
مثل گردبادی
که از نفسهای شهر دور
افتاده باشد
در این بیابان
دور خودم میچرخم
و
از تو دور
میشوم
گاهی وقتها
جاده برای رسیدن نیست
حادثهایست
که مسافر تو را
در خودش محو میکند
و شعر
بوی تعفنیست
که باد از پیراهن تو میآورد
گاهی وقتها
باد برای نوازش گیسوان تو نیست
همهچیز جهان
تاریک است
دستها
چشمها
قدمها
همهچیز تو
تاریک است
و سراسیمه از کنارت میگذرم
گاهی وقتها
خداحافظی
بهترین لبخند است
و بیگانگی
بهترین سلام
سلام
سلام...
15 مهر 87
|+| نوشته شده توسط در جمعه 20 دی1387 و ساعت 0:28 قبل از ظهر |
گزيده غزل جوان امروز
به تازگي و از
سوي نشر سوره مهر کتابی با نام «گزيده غزل جوان امروز» به انتخاب سعيد بيابانكي و گزينش
يوسفعلي ميرشكاك منتشر شده است. از صاحب این قلم نیز آثاری در این کتاب آمده است که
غزل زیر از جمله آنهاست:
بیتفاوتی
باران، ستاره،
شب، همه جا بیتفاوتی
حال و هواي خانه
ما بيتفاوتي
تو آسمان سرشتي
و من خاك سرنوشت
سهم من از تو
مثل خدا بیتفاوتی
رندانه روبهروي
تو زل ميزنم به خويش
آيينهاي و ذات
شما بیتفاوتی
آسان نبود رد
شدن از كوه و دشت و موج
بخت غرور آبله
پا بیتفاوتی
تكليف انتظار
من و اختيار تو
يا بيقراري است
و يا بیتفاوتی
چشم تو روزگار
غزل را سياه كرد
رنگ تمام قافيهها
بیتفاوتی
بياعتنا گذشتي
و من دلخوشم هنوز
تو بيتفاوتي
و خوشا بيتفاوتی
|+| نوشته شده توسط در سه شنبه 28 آبان1387 و ساعت 3:28 قبل از ظهر |
بوردیو و پسامدرنیسم
چندی قبل در ایمیلی از استاد ناصر فکوهی دو سئوال در مورد پیر بوردیو جامعه شناس فرانسوی پرسیدم٬ استاد نیز بزرگوارانه پاسخ یکی از سئوالهای مرا در سایت شخصی خود (کلیک) ارائه داده بودند. ضمن تشکر از استاد٬ این سئوال و جواب کوتاه را در اینجا می خوانیم:
نظر بوردیو درباره پسامدرنیسم به طور کلی چیست و در کدام کتابش به این موضوع پراخته است؟
موضوع پسا مدرنیسم به طور مشخص و بیشتر به صورت تلویحی تقریبا در تمام کتاب های بوردیو که پس از سالهای نیمه دهه 1980 نوشته است، دیده می شود. اما به صورت صریح در کتاب تاملات پاسکالی(1997) و همچنین در کتاب «پاسخ ها»(گفتگو با لوئیک واکان)(1992) به موضوع پسامدرنیسم پرداخته است. نظریه بوردیو در این زمینه را که به ویژه بر «ساختار شکنی» متمرکز است را نمی توان از دیدگاه او به طور کلی درباره فلاسفه(و نه فلسفه) جدا کرد. همانگونه که او فلاسفه را مورد انتقاد قرار می دهد که اغلب با پناه گرفتن در پشت سر یک گفتمان انتزاعی، شرایط شکل گیری اجتماعی این گفتمان را پنهان کرده و این گونه وانمود می کنند که چنین گفتمانی می تواند به صورتی «انتزاعی» و «فراواقعی» وجود داشته باشد و در قالب یک متن عمل کند. درباره پسا مدرن ها نیز بوردیو بر آن است که بیش از اندازه نسبت به ساختار شکنی و تقد موضوع ، دارای توهم هستند و گمان می کنند که با یک گفتمان ساختارشکنانه و به شدت انتقادی می توان به خودی خود واقعیت را تغییر داد، گویی «متن» بتواند جایگزین واقعیتی شود که در اشیاء و در کالبدها جای گرفته و گویی با یک مقاومت گفتمانی بتوان مقاومت مادی را برای حفظ سلطه های واقعا موجود از میان برد. در بخشی از تاملات پاسکالی می خوانیم: «این بی شک نوعی بت واره گرایی (فتیشیسم) از نوع مدرسی آن است که کسانی که خود را پسامدرن می نامند را به آنجا می کشد که به همه واقعیت های فرهنگی و حتی به جهان اجتماعی ، جایگاه متون خودمختار و خودزا و دارای قابلیت تحمل یک نقد صرفا از درون را بدهند: برای مثال در برخی از نقدهای فمینیستی می بینیم گرایش بدان وجود دارد که کالبد مونث، موقعیت مونث و جایگاه پایین زنان را صرفا محصول یک ساخت اجتماعی نمایشی بدانند و فراموش کنند که کافی نیست که زبان یا نظریه را تغییر داد تا واقعیت عوض شود(...) بنابراین هر چند مفید است بگوئیم جنسیت، ملت، قوم یا نژاد ساخت های اجتماعی هستند، اما ساده اندیشانه و به همین جهت خطرناک است که گمان کنیم و دیگران را به این گمان واداریم که کافی است این محصولات ساختگی اجتماعی را در مراسمی نمایشی از «مقاومت» ساختارشکنی کنیم تا آنها را نابود کنیم: این در واقع فراموش کردن آن است که اگر مقوله بندی انسان ها بنا بر جنسیت، نژاد یا ملت، ابداع هایی نژادگرایانه، جنسیت گرایانه یا ملی گرایانه هستند، بهر رو در عینیت نهادها یعنی در چیزها و در کالبدها جای گرفته اند. و همانگونه که ماکس وبر می گفت: هیچ چیز یک جنبش را، چه کارگری و چه غیر کارگری، بیشتر از آن تهدید نمی کند که «ریشه اهدافش در عدم شناخت از روابط واقعی قرار گرفته باشد» و بهر رو می توان در باره واقعیتی که توجهی به مقاومت خود «واقعیت» نمی کند، شک کرد.»(ص. 130). با این صف باید توجه داشته باشیم که بودریو همچون فوکو و دریدا ( که دوست قدیمی اش بود) معتقد بود که دانش و سایر مقوله بندی ها، ابزارهایی در دست قدرت(نمادین) هستند و ساختارهای گفتمانی اغلب به مثابه پیش ساختارهایی اجتماعی عمل می کنند که به ساختارهای ساختار دهنده می رسند( نگاه کنید به «پاسخ ها» ص. 38).
|+| نوشته شده توسط در شنبه 23 تیر1386 و ساعت 11:56 قبل از ظهر |
تکامل معرفت دینی
سیری در تکامل معرفت دینی عبدالکریم سروش
1-در نقد جریانهای روشنفکری ایرانی باید گفت که تلاش برای یافتن الگویی عام که بتواند گونه های مختلف این روشنفکران را گرد آورد کار سختی نیست اما دستیابی به الگویی عام برای طرح پروژه ای تازه با بن بست مواجه می شود. چرا که تجربه روشنفکری ایرانی به ویژه روشنفکری دینی که یکی از آخرین مراحل آن است، نشان می دهد که دیگر نمی توان دیدگاههای مختلف روشنفکری ایرانی را تحت الگویی عام درنوردید و در یک دیدگاه تازه با تکیه بر یک بنیان مرکزی وحدت بخشید بلکه مساله اصلی امروز ما مرکز زدایی از جریانهای روشنفکری است؛ این جریان در معنای کلان آن به نحوه ای از انحاء دچار نوعی بنیادباوری و یا بنیادگرایی است که امکان دیالوگ و همزیستی این روشنفکران را دچار خدشه می کند وهر یک در جریان برخورد و باز برخورد با ذیگری به جای نقد آن، دست اندر کار نفی دیگری می شود و در نهایت به دنبال دست یافتن به نوعی هژمونی در گفتمان روشنفکری است. صد البته این جریانها هنگامی که با قدرت سیاسی پیوند می خورند فجایع فکری زیانبارتری را خلق می کنند. به معنایی صریحتر هر یک از گفتمانهای روشنفکری در ایران همواره به مثابه یک کلان روایت صلب و سفت و سخت ظاهر شده اند.
2-ایده ئو لوژی زدایی روشنفکران ایرانی (به ویژه گروه موسوم به روشنفکران دینی) در سالهای میانی انقلاب ، اگرچه منجر به گفتمان سیاسی و اجتماعی دوم خرداد شد اما باز هم در دام نوعی کلان روایت افتاد. اوج این " ایده ئولوژی زدایی ایده ئولوژی زده" در روشنفکران دینی ظهور می کند.
مساله دین " اقلی و اکثری" نزد سروش صورت بیان یک روشنفکر دینی از نقش دین و جامعه است که روشنفکر موسوم به سکولار نیز آن را بنا به روایت خود مطرح می کند. روشنفکر موسوم به سکولار ، دین را به حوزه خصوصی هدایت می کند تا شان آن حفظ شود ولی روشنفکر دینی از دین آن چیزی را می پرسد که به زعم روشنفکر دینی ، دین توان پاسخگویی به آن را دارد و بر این مبنا شان آن حفظ می شود. رویه هر دو گروه موسوم به روشنفکر یکسان است با این تفاوت که یکی نام خود را روشنفکر دینی نهاده است و دیگری را روشنفکر دینی ، در جهت آنکه برای خودش هویتی دست و پا کند، سکولار نام می نهد. [در حالیکه روشنفکر موسوم به سکولار به همان عنوان روشنفکر صرف قانع است]
روشنفکران دینی مثل سروش ، گفتمان شریعتی را گفتمان سرخ می نامند و گفتمان خودشان را گفتمان دموکراتیک وسبز. باید گفت برای رسیدن به یک گفتمان دموکراتیک ، در عوض آنکه نیاز به یک گفتمان رنگین و یکرنگ و یکدست باشد، باید خصلتی " رنگین کمانی" در میان گفتمانها پرورش یابد و به رسمیت شناخته شود. قول به یک رنگ و یکرنگی همچنان در گفتمان بنیاد باور اسیر می ماند. گفتمان سبز امثال سروش با همه مزایای آن ، اگرچه مدافع سرسخت کثرت گرایی است اما کثرت گرا نیست و تنها می خواهد برای خودش در میان گفتمانها ( و تو بگو قدرت) جایی باز کند.
3-تفکر نظری دکترعبدالکریم سروش را می توان به سه مرحله اصلی تقسیم کرد. این مراحل سه گانه بر مبنای کارهای فکری او در سه دهه اخیر از یکدیگر جدا می شوند. اندیشه های سروش در طی این مراحل دارای خصلتی دیالکتیکی بوده است به این معنا که در هر مرحله ، مرحله پیشین را می زداید و همچنین آن را گامی به جلو می راند. این خصلت صرفا معطوف به مراحل سه گانه ذکر شده نیست بلکه خود این مراحل نیز به نوبه خود از این ویژگی دیالکتیکی که واسازی و نوسازی درونی این تفکر را با هم انجام می دهند، برخوردار است.
مرحله نخست فکر سروش یعنی دهه 60 خود به دو دوره اصلی تقسیم شدنی است: نوشته های آغازین او در اوایل انقلاب و دهه 60 که هر یک را می توان ادامه طریقه مرحوم مطهری در مقابله و مواجهه با مارکسیسم و همچنین علم زدگی مد روز دانست. سروش در کتابهایی مثل " علم چیست،فلسفه چیست؟ " ، " دانش و ارزش " ، " ایده ئولوژی شیطانی " با تکیه بر فلسفه علم پوپر و نقدهای لیبرالیستی بر مارکسیسم به ستیز با علم زدگی و جبرانگاری تاریخی و مارکسیسم ایرانی می رود.
نوشته های نیمه دوم دهه 60 مثل تفرج صنع گامی به جلوتر بر می دارند. در آنها مدرنیته و نسبت ما با آن مورد توجه قرار گرفته است اما مدرنیته نزد او تنها به غرب و در نهایت تکنولوژی و عوارض آن فرو کاسته شده است و تئوری ساده دلانه گزینش از غرب توسط او ارائه می شود. خوشدلی او آنجا به اوج می رسد که در برابر مساله تکنولوژی و عوارض آن یا به قول خودش " صناعت " ، توصیه او " قناعت اخلاقی " است که نوعی اخلاق فردی را در مقام راه حل شفادهنده به کل جامعه تجویز می کند. این سروش همچنان ته مانده پیش فرضهای گفتمان " غربزدگی " و " ایده ئولوژی" را که بعدها در نقد آن صراحت بیشتری به خرج داد ، بر دوش خود حمل می کند.
سروش دهه 70 در کتابهای " قبض و بسط تئوریک شریعت" و " صراطهای مستقیم " آشکار می شود و در " بسط تجربه نبوی " به اوج می رسد. سروش اخیر ، اگرچه دلش در گرو پیش فرضهای کلاسیک اسیر است اما عقلش سخت به پلورالیسم ، آن هم از نوع دینی آن دلبسته است. در این دوره سروش با تکیه بر معرفت شناسی در پی بنا کردن بنیان تازه ای برای یافتن نسبت دین و امر نو و حل نزاعامر تاریخی و فراتاریخی در باب گوهر دین ومعرفت دینی است. در هر سه کتاب فوق که هر یک به ترتیب دوره های درونی مرحله دوم کار فکری سروش را تشکیل می دهند، او نظریه ای پلورالیستی را بسط می دهد که حاوی تناقضات منطقی ریشه ای است که سروش در حل آنها چندان موفق نبوده است اما نقاط روشن و آگاهاننده ای نیز با خود دارند که روشنفکری ایرانی و به طور خاص روشنفکری دینی را دلیرتر و صریحتر می سازد.
سروش سوم یعنی سروش دهه 80 ، در باب غرب و مدرنیته و همچنین نسبت دین و سنت با آن به بصیرت عمیق تری دست یافته است. او به خوبی آگاه شده که مدرنیته صرفا قابل تحویل به غرب و تکنولوژی آن نیست و مدرنیته در مقام یک دوره تاریخی ، باغی نیست که بتوان از آن گلچین و گزینش کرد ، بی آنکه خاری در چشم سنت و دین فرو رود.
به طور کلی مراحل سه گانه فکر سروش مسیر گسست و رهایی فکر او از سه دسته پیش فرض بوده است یا حداقل چنین می نماید: متافیزیک یونانی ، الهیات دینی و عقل گرایی عصر روشنگری.
توجه او به متافیزیک یونانی در شرحی که از آراء ملاصدرا و نظریه حرکت جوهری ارائه می دهد، تبلور می یابد. او " نهاد نا آرام جهان " را [به عنوان بقایای فکر ارسطویی] در برابر " نظریه مارکسیستی دیالکتیک " به کار می گیرد تا به زعم خود "توحید " را به جای " تاریخ" بنشاند. او بعدها در فربه تر از ایده ئولوژی صراحتا فلسفه اسلامی را نوعی فلسفه ارسطویی می نامد که باید با نقد آن ، از آن عبور کرد.
الهیات دینی نیز که رشته اصلی و اساسی کار سروش است و هسته نگرش وی در قول به وجود ذاتی غیر تاریخی دین را تشکیل می دهد. به واقع می توان گفت درونمایه اصلی آثار سروش ، اگرچه نقد سنت دینی و دین سنتی است، ولی نخست انکه او از سنتی که نقد می کند نه تنها رهایی نیافته است بلکه بیشترین تاثیر را نیز سلبا و ایجابا از آن اخد کرده است.
علاقه و باور شدید به علم و روشهای تجربی نیز ارثیه ای است که از عقل گرایی عصر روشنگری برای او به جای مانده است. اولویت مبحث شناخت در نظرات او و قول به وجود حقیقت ثابت و واحد و همچنین اخلاق گرایی شدید او همگی می توانند در شمار تاثیرات عصر روشنگری در فرهنگ و فکر معاصر به شمار آیند. اینکه سروش بنیان دین و رسالت دین و حتی حکومت دینی را اخلاق و ساختن جامعه ای اخلا قی می دا ند یاد آور آراء کانت در زمینه دین است. در این باره سخن بسیار می توان گفت...توجه او به روش شناسی تجربی برای علوم انسانی نیز در همین بستر قابل طرح است.
در هر سه دوره مذکر سه مضمون مرکزی در اندیشه سروش در جریان و سیلان بوده است: اخلاق ، عرفان و علم. شاید بتوان – مسامحتا – این سه مضمون را به نوعی ، خواه به طور سلبی و خواه به طور ایجابی ، با سه سنتی که پیش فرضهای ناخودآگاه فکر سروش را شکل می دهند ، متناظر دانست.
به طور کلی سروش اول، سروش حیرت است که چندان از مدرنیته و حتی تاریخ سنتی که آن را شرح یا نقد می کند ، آگاهی مبتنی بر تامل ندارد. سروش دوم ، سروش دقت است که به شکلی از آگاهی معرفت شناختی از مدرنیته دست یافته و می خواهد آن را به دین و سنت تسری دهد؛ نهایت انکه سروش سوم ، در حال دستیابی به خودآگاهی برای عبور از این دو مرحله است تا از تفکر " یک بام و دو هوای خود" در دو دهه گذشته فاصله بگیرد. مشکل اصلی اندیشه سروش به ویژه در دو مرحله نخست ، احکامی است که او به طرزی شتابزده از خود صادر می کند، مشکل دیگر آنکه سروش در دو مرحله نخست تفکر خود ، هم با اندیشه خویش و هم در برابر موافقان و مخالفان خود دچار نوعی "رو در بایستی" ضمنی و تلویحی است؛ نه به این معنا که او اهل جدل نباشد و یا در برابر دیگران سکوت اختیار کند ( که صد البته او نه اهل سکوت است و نه فارغ از مجادله) بل به این معنا که او به سبب آنکه خصلت گزینش ، جزئی از ویژگی های اساسی فکر اوست، دائما در عوالم مختلفی چون " جدید و قدیم" و " سنتی و مدرن" در حالت تعلیق باقی می ماند. میل به پیشروی او با گرهی که پایش در گذشته خورده است، در درگیری همیشگی است و حتی گاهی سرکوب نیز شده است. با این همه امروز سروش از یک روشنفکر جهان سومی بیرون از گفتمان مدرنیته – اگر چه دیر – گسسته است و به گفتمان مدرنیته قدم نهاده است. اندیشه های او از خصلتی که بسیار بر آن تاکید دارد جدا نیست: تحول و تکامل فهم و معرفت دینی او در مسیر زمان.
مفهوم فهم که در تعبیر " معرفت دینی" بیان می شود و همچنین رویکرد تکاملی به تاریخ نیز از جمله مضامینی اوست که او را خواسته یا ناخواسته ، به صورت ضمنی و تلویحی به سنت هگلی و یا مارکسیستی و حتی هایدگری و هرمنوتیکی (که همیشه منتقد و حتی دشمن آنها بوده است) نزدیک می کند.
بحث اصلی این نوشته ، پی گیری سروش دوم و برخی درونمایه های متافیزیکی و بنیادباورانه ( تو بگو بنیادگرایانه) اندیشه اوست که با پلورالیسمی که داعیه آن را دارد، جور نمی افتد.
4- سروش در "قبض و بسط تئوریک شریعت" هم به وجدگوهر ثابت دین اعتقاد دارد و هم به وجود یک معرفت دینی کامل و صحیح؛ او در هر دو مورد قایل به ذات و همچنین قایل به نوعی حقیقت یگانه است. همه دستاورد او این است که دین و معرفت دینی را از هم باز می شناسد؛ اما این رویه تا رسیدن به یک نظریه پلورالیستی راه درازی را در پیش دارد. معرفت دینی صحیح یعنی امکان دستیابی خواننده به منظور اصلی مولف نزد سروش از پیش مسلم فرض شده؛ و طبیعتا ادعای وجود گوهر ثابتی برای دین نیز مستلزم داشتن شناختی پیشینی از این گوهر تغییرناپذیر ازلی – ابدی است که شاید همان دستیابی خواننده به منظور اصلی مولف محسوب شود. اینکه مولف کیست و چیست و رابطه مولف و متن و خواننده از چه قرار است ، در سراسر قرن بیستم و حتی قبل از آن تفضیلا مورد بحث قرار گرفته است و بیشتر نحله های فکری و ملل فلسفینتوانسته اند امکان پذیری راهیابی به عالم ذهنی مولف را به سادگی بپذیرند.
حال مشکل اینجاست که قول به وجود بنیاد و ذات ثابت برای دین و همچنین یک معرفت دینی صحیح ، ما را با مساله معیار صدق و کذب این معرفت دینی با اصل دین مواجه می کند. یعنی باید ابتدا از اصل دین شناخت ماتقدم داشت تا بتوان فهم سره را از ناسره و معرفت درست را از نادرست از هم باز شناخت.
از دیگر نقاط مبهم نظریه سروش ، موضوع " تکامل معرفت دینی" است : همزمان با تکامل و پیشرفت سایر حوزه های شناخت بشری معرفت دینی نیز کامل تر و پیشرفته تر می شود. بازهم پاسخ مساله معیار کمال و پیشرفت را به سادگی نمی توان در آراء سروش دنبال گرفت. همچنین این تلقی پیشرفت خطی از معرفت و تاریخ ما را با این سئوال تنها می گذارد که سرنوشت "فهمهای متکثر" در این میانه به کجا می انجامد زیرا همه فهمها نمی توانند بر طبق قبول وجود یک معرفت صحیح ، فهمهایی صحیح به شمار آیند و اصلا چه لزومی به اثبات وجود چنین فهمهایی!؟
در اینجا سروش تناظر میان "واقعیت و شناخت" و "طبیعت و علم" را به تناظر "دین و معرفت دینی" تبدیل کرده است. این تناظر نه تنها حاکی از ذهن علم باور سروش است بلکه از درونمایه "پوزیتیویستی" فکر او حکایت دارد که همچنان گرفتار علم باوری برآمده ار عصر روشنگری و پیش فرضهای به بن بست رسیده آن است. سروش اگرچه
در تلاش است تا کثرت مناظر دید را ثابت کند ولی منظری کامل و مشرف به همه چیز را به گونه ای سوبژکتیو می پذیرد (همان معرفت دینی صحیح).
5- نظریه سروش را می توان در چند گزاره خلاصه و تحلیل کرد:
۱-معرفت دینی و دین اموری جداگانه هستند.
2-می توان از دین ، فهمهای متکثری ارائه داد.
3-دین دارای گوهر ثابت ازلی – ابدی است.
4-معرفت یا فهم دینی صحیح و اصیلی وجود دارد که با اصل دین سازگار و منطبق است.
5-فهم از دین وابسته به معارف و فهمهای بیرون از دین است.
6-همرا با تحول معارف و فهمهای بیرون از دین ، فهم و معرفت دینی نیز تحول و تکامل می یابد.
گزاره های (5 و 6) بی شک گزاره های دقیقی هستند و دو گزاره اول نیز به عنوان پیش فرضهای اصلی و یا نتایج نهایی بحثهای سروش مطرح شوند. با این حال مساله دقیقا حل تناقض میان دو دسته گزاره ذکر شده با گزاره های (3و4) است. سروش صحت یک معرفت دینی و تعیین آن را به عالم دین واگذار می کند اما مگر نه اینکه خود عالم دینی نیز بر طبق نظر سروش توان برخورداری از معرفت دینی خاص خودش را دارد و باید معرفت دینی خودش نیز مورد مداقه قرار گیرد و صدق و مطابقت آن با اصل دین تعیین گردد. او البته به شیوه دکارت از " فهم روشمند " سخن می گوید اما روش را هرگز مشخص نمی کند. (شریعت صامت نیز در نظریه سروش هر جا که او نیاز دارد، یعنی اکثر موارد، ساکت و صامت است و هر جا که او اراده کند، سخن می گوید؛ یعنی هنگامی که او به طرز وحشتناکی در تناقض گزاره های 3 و 4 با سایر گزاره ها گیر می افتد.)
در واقع سروش با گزاره های (3و4) اصول سنت دینی و دین سنتی را بیان می کند و بر آن است تا در این سنت همچنان باقی بماند. با گزاره های (5و6) ، سروش جا پای متفکران دینی اهل احیاء مثل سیدجمال و مرحوم مطهری می گذارد که تلاش می کردند تا دین را از "درون" با پیشرفتهای عالم "بیرون" به ویژه علم آشتی دهند. گزاره های (1و2) نیز در مقام خواست اصلی سروش، گزاره هایی در پی واسازی یا شالوده شکنی (Deconstruction) هستند که با تکیه بر " فهم و کثرت آن" نوسازی و بازسازی (Reconstruction) پلورالیستی دین را پی می گیرند.
تناقض این گزاره ها با یکدیگردر تلاش ناکام سروش در حل نسبت " امور تاریخی و غیرتاریخی" ، "ابدیت و زمانمندی" و " متناهی و غیرمتناهی" ریشه دارد که در طی تاریخ فلسفه سابقه مدیدی دارد و در سروش تحت عنوان " ذاتی و عرضی دین" اوج می گیرند: ذاتی به منزله گوهر ضروری و غیرتاریخی دین و عرضی به منزله امور تاریخی و تغییرپذیر.
6- تاقض نظریه سروش در قبض و بسط آنجا نمایان میشود که او اگر چه به " مقتضای دستگاه ادراکی آدمیان" توجه دارد اما " ساختار چند پهلوی واقعت" را چندان منظور نظر قرار نمی دهد. این مساله در صراطهای مستقیم دنبال شده است. در اینجا شریعت صامت ، دیگر محتاج تفسیر است و باید به صدا درآورده شود. سروش با این نگاه از عناصر غیرتاریخی دیدگاهش تا حدودی فاصله می گیرد و بر تفاسیر متنوع و متکثر تاریخی تاکید می کند. با این همه او همچنان به وجود ذاتی برای دین قایل است؛ جالب آنکه در صراطهای مستقیم ، سروش بر مبنای دیدگاهی پلورالیستی "هیچ تفسیر واحدی" را در باب فهم متون دینی نمی پذیرد. علی رغم این، او همچنان فهمها را از دین تلفیقی از حق و باطل می داند که مثل آراء گذشته او ما را برای بازشناسی حق از باطل و بالعکس محتاج معیار و محکی برای صدق و کذب می کند. سروش با طرح این نوع تلفیق ها بازهم در گفتمان حقیقت باور باقی می ماند. هرچند او سخن از حق بودن دین را به خالص بودن دین فرو می کاهد ولی این امر نیز او را از بند تناقضات پیشین نمی رهاند.
7- راه سروش در رسیدن به پلورالیسم سر راست و رو راست در کتاب "بسط تجربه نبوی" ادامه می یابد و او از وجود گوهر ثابت دینی می گذرد و به تاریخی بودن و انسانی بودن دین در کنار فهم دینی می رسد و دین را نیز به همرا معرفت دینی به نوعی تجربه دینی تحویل می کند. دین و اختصاصا اسلام نزد سروش بر مبنای تجربه نبوی و منازعات تاریخی دینداران به شکلی تدریخی تولد وتکون یافته است؛ او همچنان درگیر این مساله نیز باقی می ماند که بشری دانستن دین و تاریخی بودن وحی هیچ تعارضی با روح قدسی ادیان و سویه فراتاریخی و فراطبیعی آن ندارد اما چندان توضیحی برای این عبارات کلی ندارد.
به هر حال سروش اگرچه با جداسازی دین از معرفت دینی و همچنین بحثهای درون دینی و برون دینی گامهای بلندی در نواندیشی دینی معاصر برداشته است اما روایت معرفت شناسانه وی در بند برخی تناقضات درونی گرفتار می ماند. توجه او به اخلاق برای توجه به وجه فردی دین و به عرفان در جهت برداشتی مبتنی بر تساهل از دین با همه خصوصیات مثبت انکارناپذیر آن با سئوالات فراوانی درگیر است که با عبور از سطح این گفتمان به پس پشت نظریات وی سر باز می کند و بی پاسخ می ماند...
|+| نوشته شده توسط در جمعه 22 تیر1386 و ساعت 3:26 بعد از ظهر |